یادی از جمشید!

Se billede i fuld størrelse

نبشته – فضل الحق ( ملک زاده )

     داستان   !  

        لاله کو  مشهور به ( ماما  فیضو) شخص مسلمان صادق و مهربان پر کار که انهم  زارع یا دهقان بود.  که زندگی تقریبأ معمولی داشت. دارای چهار پسر بود. زیاد علاقه داشت که پسرانش تحصیل نماید و مدرسه و یا نزد ملا امامان درمساجد درس بخوانند . روزی از روز ها لاله کو

 با هزار درد و غم  و نا امیدی مریض شده بدون کدام دوا ومعالجه دوکتور در حالت فقروبدبختی  وفات مینماید.

 واز ان در زندگی کمتر از نیم جریب زمین  چیزی دیگری برای بازماندگان و فامیلش میراث باقی نمانده بود . انهم نسبت مشکلات اقتصادی ایکه داشتند.  خانم ماما فیضو زمین خود را برای لالا مرزا پسرمرزاعبدال بفروش میرساند.

 پسر بزرگتر لاله کو که در حدود 8 الی 9 سال عمرنداشت . درنزد ملا امام مسجد درس میخواند .  اسم ان  جمشید بود. درمسجد کتابهای علوم دینی را بپایان رسانید. یعنی بمسایل دینی دسترسی کامل پیدا نموده بود.. مگر جمشید علاقه زیاد داشت تا مکتب برود. وتحصیل نماید.  و ازدیگررفقای همسن و سالش دردهکده شان عقب نماند. مادر جمشید هم علاقه داشت. تا پسرش هرچه زود تر صاحب کدام کسب و کمال و نان اور خانه شود.

  و از حالت  تنگدستی واقتصاد ضعیف نجات پیدا نمایند. جمشید و برادرانش با مادرش شرایط سخت  زندگی را سپری مینمودند. شب تاریک روز میشد و روز روشن تاریک میگردید. مادر جمشید همیشه میگفت خداوند مهربان است خدا به یک حال است مگر انسان بیک حال نیست. ما هم خدا داریم روزی خواهد رسید که ما ازین مشکلات نجات یابیم.  جمشید در بین مردم همیشه منت خوار و مورد توهین و تحقیر یکتعداد افراد خود خواه قرار میگرفت و مشهور به بچه بیوه بود.

   ازینکه اقتصاد شان ضعیف حتا دوستان و عزیزان و نزدیکان انها نیز ازینها اتبعاد یا دوری مینمودند. در محافل عروسی و خوشی ایکه در قریه صورت میگرفت کسی چندان به این ها علاقه نشان نداده که انها را دعوت نمایند. بخاطریکه غریب و ناتوان بودند. ازین حالت ابلاس یا مایوس شدن به اصطلا ح جمشید و فامیل شان نهایت رنج میبردند. جمشید تصمیم میگیرد به هر شکل که شود باید شامل کدام مکتب شود. ودوره مکتب را به اتمام  برساند.  جمشید تصمیم خود را عملی مینماید شامل مکتب میشود روزگار نهایت سخت زندگی را متقبل شده مکتب خود را ادامه میدهد.  بعد از فراغت تحصیل دریکی ازمکاتیب دهکده شان به صفت اموزگاریا معلم مقررمیشود.

 ارزو  مادرش تا حدودی بر اورده میشود. و مادرش منبعد مبتهبح یا خوش و خرم و شکر خدا را بجا میاورد. که فرزندش صاحب معاش گردیده

بعد ازین زندگی شان ممکن کمی بهتر شود. جمشید در دوران معلمی اش یک استاد خوب برای شاگردانش میباشد. مضامین تاریخ و جغرافیه و انگلسی  را تدریس مینمود. و درمورد بعضی مسایل کمی و کاستی های حکومت وقت زیاد انتقاد وزیاد صحبت میکرد. حالا گفتن کلمه بچه بیوه تا اندازه ئ کم میشود.و جمشید را کسی بنام بجه بیوه نه !  بلکه بنام معلم جمشید صدا میکردند.

  همیشه وقت در مسایل اجتماعی با مردم در تماس بوده  نماز های پنجگانه را  بعضی اوقات درمسجد  با مردم  یکجا ادا مینمود. جمشید بعدأ عروسی مینماید و دارای چند فرزند میشود.. بعد از مدت چند سال وظیفه داری  معلم جمشید در یک سال دو الی سه مراتب طور جبری از یک مکتب به مکتب دیگرتغیروتبدیل میگردید. همیشه وقت واقعیت ها عینی جامعه خود را بیان مینمود. در مورد کمی ها و کاستی ها جامعه نظریات خود را طور علنی ابراز میکرد.

 جمشید در زندگی  یک بایسکل ارکلیس مستعمل که ان هم صرف دو عدد تایر دیگر چیزی در بایسکل دیده نمیشد. روزگاری پر ماجرا و دشوار را سپری مینماید. جمشید زیاد حرف میزد وزیاد کتاب های مختلف را مطالعه میکرد. زیاد فکر مینمود  وضع اقتصاد شان   روز بروز اضافه شده کدام زمین و یا  کدام عوایدی دیگری هم نداشت که بشکل بهتر امرارحیات نمایند.

  بدون ازمعاش معلمی چیزی نداشت. مشکل اقتصادی شان مرفع نگردیده بود.  بعضی اوقات زیاد بی حوصله و عصبانی و خسته بنظر میرسید . در مکتب از طرف بعضی شاگردان  بنام دیوانه و پر حرف مشهور گردیده بود. چون همیشه ازدموکراسی و عدالت حرف میزد از موضوعات تدریس  بعضی اوقات خارج میگردید. و بعضی معلمین همرایش شوخی میکردند و میگوفتند که تو مانند یک ..... خارجی همیشه وقت صداقت دارید چه وقت به ارزویت نایل خواهید گردید.

 ازینکه همیشه با شوخی دوستان و عزیزان در گیر بود. کلمه خارجی و .... برایش عادی بود .هیچ کدام عکس العمل منفی نشان نداده جواب دوستان خود را نیز به شوخی پاسخ میداد. در محافل خوشی و غم دوستان اشتراک میکرد. چون در نوشتن خط  دری و پشتوخوش نویس هم بود . در مراسم عروسی دوستان در دهکده شان  با موسفیدان محل و ملاامام مسجد بخاطرعقد نکاح در نوشتن نکاح نامه از او کمک میگرفتند.

 دوستانش شوخی کرده میگفتند در محافلیکه  معلم یا .... نباشد.  همان محفل خوش ایند نمیباشد. وغیره وغیره چیز ها نیزنثار ان نموده و میگفتند.

 بعد از مدتی  شرایط طوری میشود. که  جمشید در یکی از مکاتیب به صفت امر مکتب تعین میگردد. جمشید روزانه حرف هایش زیاد شده مگر از گفتن دیوانه و پر حرف در بین یکتعداد نجات یافته و  رنگ و رخش روز بروز باهر یا درخشان و تازه تر گردیده درحاکمیت دولتی کمی شناخت پیدا مینماید.. بعد از مدتی وضعیت امنیتی منطقه و دهکده شان روبه خرابی میرود. 

   جمشید مجبورشده از ترس مخالفین نظریات و عقایدش  دهکده را رها کرده. به مرکز شهر نقل مکان نموده در خانه های کرایی زندگی مینماید . وظیفه معلمی را رها کرده  در یکی ازموسسات دولتی  به صفت مامور با معاش بلند تری تقررحاصل مینماید. از پاکی و صداقت و خدمتگزاری شان همه میدانستند. بعد از چند سال خانه بدوشی و انتظاری بعد از طی مراحل از طرف موسسه ایکه کارمیکرد. برایش در یکی از اپارتمان ها شهرخانه به اقساط مختلف برایش داده میشود.که متاسفانه نسبت نداشتن پول و اقتصاد ضعیف پول قسط انرا تا به اخیر نیز  پرداخته نتوانسته بود.

  ازینکه جمشید مالک سر پناه میشود منبعد  جمشید ادم با حوصله خوش اخلاق و بسام  یا بسیار خندان و دربین دوستان و عزیزان شان همیشه وقت شوخی و طبیعت ازاد داشت. محبوبیت خاص خود را کمائئ کرده بود در تمام محافل خوشی دوستان دعوت میگردید. برای ملا امام مسجد و دیگر علمای دینی نیز احترام  زیاد میداشت.  و ازشهر بعضی اوقات چیزی ایکه ازتوانمندی شان میشد. برای دوستانش کمک اقتصادی میکرد . نزد دوستان وعزیزانش بشکل شوخی وحتا ملا امام مسجد شان در دهکده هم بنام  معلم ...... مشهوربود .  جمشید  بعد از مدتی نظر به شرایط وقت باز هم ازوظیفه بیکارمیشود.

 یک روز کاکا سلامت مشهور به ( باشی لالا) مراسم  محفل عروسی پسر خود را جشن گرفته همه دوستان را بشمول معلم جمشید در ان ضیافت دعوت نموده بود. که یکتعداد از مامورین بلند پایه دولتی نیز دران دعوت اشتراک نموده بودند. همرای بادیگارد ها  و افراد واشخاص با سلاح ها  مختلف امده بودند.  مردم مصروف نوشیدن چای و گرفتن میوه خشک و سرگرم صحبت بودند.

    جمشید با لباسهای محلی وطنی پیراهن ایکه یخن ان ( خامک دوزی) مقبول بود.  داخل سالن عروسی شده بعد از ادا سلام میخواست در جای مناسبی موقعیت بگیرد.  از جمله  بزرگان مجلس یکی به اواز بلند با شوخی صدا مینماید. که او معلم .......  بالا تشریف بیاورید. یکتعداد مردم که این صدا را میشنوند به اهسته گی میخندند و یکتعداد مردم به اصطلاح با هم چشم به چشم میشوند. معلم جمشید با اواز بلند جواب میدهد. (  اه  مه  قربان صدایت شوم   ) من افتخار میکنم  که مرا بسیار خوب صدا کردید .خوب شد که مرا (  جنگ سالار و .......) صدا نکرده بودید.

 همه مجلس میخندند. و بعضی ها چشمان شان علق او بلق برامده به هر طرف نگاه های خشم الود مینمایند و یکتعداد  تفنگ داران اماده گی خود را بخاطر کدام عکس العمل نیزمیگیرند. بعدأ دیده میشود که این مسله شوخی بوده.  جمشید در یک جا نشسته سرگرم صحبت ها میگردد.  محفل عروسی بعد از مراسمش ختم میگردد.   جمشید چون بیکار بود  و همیشه در صدد پیدا کردن کاری میباشد. متاسفانه که کار برایش در ان زمان میسر نمیشود..و همیشه درنشست ها و محافل ایکه جر و بحث صورت میگرفت . معلم جمشید نظریات و عقاید شخصی خود را بدون هراس ابراز مینمود.

  از صداقت وعدالت وحدت ملی  برادری و دموکراسی که همیشه شعارش بود. دفاع میکرد. هیچ وقت  از موضع خودعقب نشینی نکرده و تسلیم نا حق نمیشد. یک روزنا وقت از شهر به خانه امده بود. که اطفال و خانمش در پایین بلاک همرای تماما کالا و بستره و لوازم خانه خود  نشسته در حالت بکاء یا گریه کردن و غالمغال بودند.

  دراین اثنا معلم جمشید پیدا میشود. و این حالت واقعآ درد اور فامیل خود را مشاهده مینماید. بسیارمایوس و متاثر شده پرسان مینماید. که چه حرفی  و چرا ؟  از خانه بیرون امده اید. اولاد هایش و خانمش با گریه و زاری جریان را به معلم چمشید یکایک حکایت نموده که تفنگ داران مسلح ما را از خانه کشیده اند و اخطار داده اند هر کسی که  اینجا بیاید انرا ازبین میبریم و حالا دیگر وقت دلیل گفتن برایتان نیست هر جا که میروید.  بروید دست تان خلاص بروید.

 جمشید از جریان اگاهی حاصل نموده  با حوصله زیاد چون چاره ئئ در مقابل سلاح داران نداشت ابلاس و خاموش مانده با فامیلش شب را تا فردا در کنار خیابانی در هوای سرد که اطفال شان از سردی هوا با هم میلرزیدند. شب را در عالم  مایوسی سپری مینماید.وقتیکه هوا کمی روشن و روز میشود.  بعدا کالا خود را گرفته خانه یکی از دوستانش بطور موقت انتقال مینماید.  معلم جمشید در هر مقام و ارگانی دولتی که شکایت مینماید. کسی به داد و فریاد ان گوش فرا  نداده جواب مثبت نگرفته مایوس شده دو باره بازگشت مینمود.

  جمشید ناچار مجبورشده وطن را ترک گفته همراه یک پسر تقریبا 13 ساله  شان به  کشور همسایه بخاطر کار و غریبی  و پیدا کردن اذوقه  فامیل رهسپارمسافرت میشود. در انجا در یک موسسه خارجی مراجعه کرده میخواهد که شامل کار شود.ریس ان موسسه  که هم  یکنفر هموطنش که در بین مردم صاحب اعتبار زیاد بود. و ترجمان ان موسسه نیز در ایام مکتب  شاگرد معلم جمشید بود.

  ریس موسسه میگوید. ما کسی را درین جا شامل کارمینمایم.  که انگلسی را خوب بلد باشد معلم جمشید میگوید اگر امتحان هم میگیرید من حاضرم ریس موسسه از جمشید میپرسد. که تو در وطنت چه کار میکردید  من بعضی از هموطنان شما را میشناسم. معلم جمشید میگوید من معلم و بعدا مامور دولت وقت بودم از کار و فعالیت گزشته و نظریات شخصی خویش تعریف و تمجید زیاد میکند.

 بعدا رییس موسسه معلم جمشید را میگوید بخاطر تقویه زبان انگلسی باید حتما مدتی کورس انگلسی را تعقیب نماید تا یک سند و یا مدرک داشته باشید بعدا بیاید شما را شامل کار مینمایم  جمشید حرف ریس اداره را قبول کرده میرود. نزد کاکا بلبل ترکاری فروش دوست سابقه خود که در انجا دوکان داشت. جریان را برایش حکایت مینماید.

 کاکا بلبل با تعجب زیاد کله خود را شور داده و سه ماهه پول کورس را برای معلم جمشید قرض حسنه داده و شامل کورس انگلسی میشود. بعد از مدتی چند ماه با اسناد کورس دو باره مراجعه مینماید. ریس اداره میگوید ما درین موسسه  فعلا کسی  را شامل کار نمیکنیم لطفا بکدام جای دیگری مراجعه نماید. از مقرری شما معزرت میخواهم.

  معلم جمشید با تاسف و مایوسی زیاد دوباره باز میگردد. در صدد کار دیگری میشود.  معلم جمشید با پسرش در موسسه قالین بافی برای خود کار پیدا مینماید و مدتی  در یک دستگاه قالین بافی شاگرد میباشد بعد از مدت سه ماه  معلم جمشید قالین بافی را بشکل اساسی فرا میگیرد.  از شاگردی خلاص میشود و طور مستقل در همان فابریکه مشغول کار قالین بافی میشود.

 در نماز ها  بعضی اوقات  در مسجد رفته نماز را با جماعت ادا میکرد. یکی از روز ها در مسجد نشسته تسبیح در دستش در حالت ابتهال و اثنأ به بار گاه ایزد متعال میباشد . شخصی با ریش سیاه و لونگی سیاه  چشمان سرمه کرده سیاه بطرف معلم جمشید دیده و میگوید که از کجا امدید. شما را من همیشه وقت درین مسجد میبینم معلم جمشید خود را معرفی نموده و میگوید من ادم اثیم گناهکارهستم بخاطریکه در زندگی ضد رشوت و فساد اداری نابرابری ها مبارزه کردیم و ازعدالت و مساوات و دموکراسی دفاع کردیم و میکنم .

هرکسی که در وطن ما واقعیت را بیان نماید یک تاپه بسر ان میگزارند. که  تو  فلان  ادم .....هستی.وغیره وغیره. در زندگی خود هیچ چیزی ندارم  به اصطلاح دراسمان ستاره و در زمین گیاه  ندارم. و یکتعداد اشخاصیکه دارای سرمایه و چندین قصرمجلل شده اند. بنام مسلمان واقعی شناخته میشوند. و فعلا من کارگر پرافتخارهستم.  شخص مزکور برایش میگوید. چرا در وطنت نمیروی.

  معلم جمشید جریان بی خانگی و از دست دادن خانه خود را توسط زورگیران و بیکاری خود را  برای شخص مزکور صادقانه درد دل وحکایت مینماید. و میگوید اذوقه پیدا کردن فامیل برای هر انسان فرض است . بعدآ  ان مرد واقعیت را درک کرده و میگوید تو ادم صادق و بسیار قاطع هستی و به هیچ کسی تسلیم نمیشوید. بنا این صفت مردانه گی شما خوشم امد. هر چه که هستید بخود هستی و واقعیت را برایم گفتید. من با شما کمک میکنم.

  در روز اخرت(  بز از پای خود و گوسفند از پای خود) گفته. وهمرای معلم جمشید قرار میگزارد. که به فلان تاریخ من در وطن میروم.  تو راهم  همرایم میبرم.  بیا که من خانه تو را از زورگیرها دو باره گرفته برایت تسلیم نمایم .

  معلم جمشید بعد از اندک مکث و تعجب !  قرار وعده گزاشته در همان تاریخ  همرای شخص مزکور درکشورش رفته ان شخص  دوباره منزل او را از فامیل زور گیر ها گرفته برای معلم جمشید تسلیم مینماید معلم جمشید دو باره صاحب خانه میگردد.. همه دوستان و همسایه گان دور ان جمع شده در چند هفته همه همسایگان بنوبه خود فامیل معلم جمشید را دعوت نموده اظهار خورسندی مینمودند.

   فامیل معلم جمشید مدتی درین منزل زندگی مینمایند. خود معلم جمشید دو باره بکار اصلی خود در قالین بافی رفته در کار خود ادامه میدهد. بعد ازچند  سال روزدیگری بازهمان سلاح دار سابقه با سلاحهای مودرن و عصری تری وارد منزل معلم جمشید شده تماما کالا های انرا از منزل بالا به پائین منزل انداخته خانه را دوباره تسلیم میشوند. فامیل معلم جمشید با سرو صدا هر طرف عرض و داد مینمایند. مگربکدام نتیجه مثبت نمیرسند.

معلم جمشید از گرفتن دوباره خانه اش توسط زور گیران  سابقه واقف شده به وطن بازگشت مینماید. در هرمقام ایکه مراجعه مینماید  کسی حرفهای انها را قبول نمیکنند. و مقامات مسول میگویند. برایتان زمین دیگری میدهیم برای خود خانه تیار نماید. معلم جمشید دیگر چاره ئئ نداشت و توان اقتصادی نداشت که منزل جدید اعمار نماید. مادر معلم جمشید اه کشیده میگوید.

   او بچیم دیگر حوصله بمن نمانده یک مراتب تو حرفهای مرا خوب گوش کن.  خداوند پدرک شما را ببخشد چه ادمی مهربان و قدر دانی بود. همیشه حرف های مرا گوش میکرد. تو هم پسر ان هستی حرف مرا گوش کن هیچ وقت خوار نمیشوید.

  او بچیم ! معلم بودی – بیکارشدی – بیکاربودی- مامورشدی- ماموربودی- کارگرشدی -  برویک کارغریبی دیگری را  پیدا کن تا زندگی ارام داشته باشید. خداوند مهربان است اگر کدام پادشاه عادل پیدا شد حق جایش را میگیرد. حالا بروید و صبر کنید .که صبر تلخ است ولی برشرین دارد.

  علم جمشید حوصله شان به اخیررسیده بود. از یک طرف بیکاری واز طرفی هم بی خانه گی تصمیم میگیرد. که باید دریکی ازولایات دوردست کشوربخاطر کارباید برود مجبورمیگردد. با فامیلش رهسبار ان ولایت دور دست کشور که در سابق یک دوستش نیز در یک علاقه داری زندگی مینمود.عزم سفر مینماید.

  در ان دهکده روستائئ نقل مکان میکند.در انجا چند جریب زمین را دوستش برایش به اجاره میگیرد. مصروف کار دهقانی میشود.  با مردم محل به وقت بسیار کم اشنائئ مکمل پیدا مینماید.  کار دهقانی هم نتیجه خوب میدهد  در روزهای جمعه از تمام نقاط اطراف و اکناف دهکده  مردم بخاطر ادا نماز جمعه و نماز های عید درمسجد جامع بزرگ رفته جمع میشدند و نماز را با جماعت ادا میکردند.

 معلم جمشید نیز در نماز ها اشتراک میکرد.در روز جمعه مولوی صاحب بزرگ که ادم موسفید و صاحب اعتبار زیاد نزد مردم  ان محل بود.. بعد ازنطق و بیان پیش نماز مردم میبود. روز ی از روزها در روز جمعه مولوی صاحب نسبت مریضی ایکه د فعتا دروقت ادا نماز برایش پیدا شد نتوانست که نماز جمعه را ادا نماید برای دیگر علوما دینی هدایت میدهد که شما میتوانید که نماز را ادا نماید.  مردم از دیگر مناطق زیاد امده بودند  ملا ها و طالبان دینی هم تعداد شان زیاد بود. هیچ کدام ملا جرئت کرده نتوانستند.

  که بالای منبر مسجد بالا شوند  نطق و  تبلیغ نمایند همه خاموش مانده بودند مولوی صاحب بطرف هر کدام اشاره میکرد که پیش شوید. باز هم کسی جرئت نمیکرد. بلاخره معلم جمشید وضعیت را دیده که ملاها جرئت نمیکنند.  از مولوی صاحب اجازه چند دقیقه صحبت کردن را گرفته مولوی صاحب بسیار خوش میشود میگوید بسیار خوب ! .معلم جمشید  با جرئت عام و تام بالای منبر خود را قرارداده  اولا یک سوره از قران کریم را با اواز بلند با صدا نهایت مقبول تلاوت نمود که همه مردم متوجه تلاوت میشوند  و بعدا صحبت و نطق را اغازو شرایط عینی جامعه را بمردم توضیع و تشریح مینماید.

  تماما نمازگزاران به فصاحت و بلاغت زبان و صحبت های عالمانه معلم جمشید متحیر ماندند. مولوی صاحب منطقه بعد از چند روز و صحت یابی از معلم جمشید اظهار رضایت مینماید  اعتبار و پرستیژ معلم جمشید نزد مردم ان محل قابل ستایش قرار میگیرد. مرد خوش اخلاق و همیشه برخورد نیک داشت. بعضی اوقات اگر ملا امام در مسجد محل شان موجود نمیبود مردم محله از معلم جمشید تقاضا میکردند که  پیش نماز مردم شود.

 همیشه درختم نمازها به همه مردم دعا میکرد و حتا میگفت که خداوند همه انسانهای جهان را ببخشد .مردم همه عادت کرده بودند و بعضی وقت ها اگر در ختم دعا چنین گفته نمیشد که خداوند ببخشد همه انسانهای جهان را  بعضی ها صدا میکردند. که معلم صاحب به جهانیان دعا نکردید. معلم جمشید ابتسام و تبسم نموده باز صدا میکرد.  خداوند اول خودم را ببخشد و بعدا دیگران را معلم جمشید در بین مردم  ان محل نیز محبوبیت خاص کسب نموده بود و ارزو داشت که تماما اطفال ان منطقه را با سواد بسازد. روزانه یکتعداد اطفال خورد سال را در مسجد درس میداد . یکتعداد اطفال را بمکتب تشویق کرده بود و با یکتعداد دروس مکتب را کمک میکرد. وعلاقه داشت که باید در ان منطقه یک باب مکتب به کمک مردم و یا کدام موسسه بین المللی اعمار گردد.

  یک روز در ایام ماه مبارک رمضان معلم جمشید همرای پسرش پیاده به طرف  شهرعلاقه داری بخاطر ابتیاع یا خریداری کردن سودا و غذا افطاری که تقریبا (3 ) ساعت مسافه راه از شهر فاصله داشت پیاده رفته بود. در ایام باز گشت به دهکده درجریان راه معلم جمشید  زیاد فکر میکرد. که چه وقت باشد تا تماما اطفال این منطقه را بتواند باسواد بسازد و مکتب را ایجاد نماید غرق در فکر فرو رفته وازینکه روزه هم داشت گرسنه هم.در کنار راه چند لحظ نشسته پسرش صدا میکند. که پدرجان خسته و مانده شدید. دم خود را میگیرید. شما را دفعتآ چه حالت پیش امده   دست تانرا بگیرم  و چه کمک نمایم ولی دیده میشود که معلم جمشید ابتدا به اواز بلند کلمه مبارک را به جر قرائت نموده و جانرا به حق میسپارد.  پسرش دواند دوان جریان را به دهکده برای مردم اطلاع میدهند تمام مردم منطقه با بی صبری زیاد وعجله میشتابند تا چه اتفاق افتاده جمع شده دیده میشد که نامبرده جان را قبلا به حق تسلیم نموده مردم محل جنازه انرا در مسجد دهکده انتقال میدهند .

  پسرش در مخابرات ( تیلفون خانه ) شهر رفته موضوع فوت پدر خود را برای دوستان و اقارب شان تیلفونی اطلاع میدهد، بلاخره مردم محل جنازه انرا برداشته توسط چندین موتر بوطن اصلی ان توسط فامیلش دو باره انتقال میدهند. جسد میت دو باره در وطن اصلی شان میرسد. همه مردم ان محل در مراسم  تشبیح جنازه اشتراک مینمایند.

 مردم محل شان میگفتند که (جمشید مرده)و بعضی ها میگفتند که( معلم مرده ) یکتعداد میگفت که( مسلمان واقعی مرده ) اما مادرش بسر و روی خود میزد میگفت  بچیم  اخر تو در عالم مسافری مردی ما را تنها گزاشتید ، از زندگی پر ماجرا و صداقت ان مردم محل با قدردانی یاد اوری میکردند . درمراسم تشبح جنازه ان اکثرأ مردم ان محل اشتراک نموده بودند. اکثرا مردم محل که انرا میشناختند که دوستان و خویشاوندان شان بودند. متاثر و برایش دوعا خیر میکردند.

  بعضی اطفال قریه شان که نام انرا شنیده وخود انرا ندیده بودند صرف میگفتند که کا کا معلم مرده،  خداوند انرا ببخشد و طریق رحمت نماید و برای بازمانده گان  شان صبر جمیل عطا فرماید. امین یا رب العالمین . ختم

 با عرض حرمت.

نوشته از .

فضل الحق ( ملک زاده)

    دنمارک