مسجد جامع شاه بی بی
مسجد جامع شاه بی بی
نوشته از : فضل الحق ملکزاده
مسجدی در قریه توغبردی در استقامت شرق ولایت پروان موقعیت دارد.
که خطیب این مسجد محترم قاری محمد کاظم باشنده همان قریه میباشد. که همه ساله در ماه مبارک رمضان قران عظیم الشانرا ختم میکند.
اصلا باید گفت که این مسجد را چرا مردم بنام شاه بی بی یاد میکنند.
نام اصلی ان ساجده دخترمحمدصدیق خان بود ساجده مادر خودرا در طفولیت از دست میدهد. که از طرف مادری نواسه خانهای کوهستان میباشد.
چون پدرش صاحب اعتبارو نفوس ایکه در بین مردم داشت بعد از وفات خانم اولی سه خانم دیگر را در عقد نکاه خود می اورد.
ساجده نزد مادران خود تربیه و پرورش یافته وجوان میشود ساجده نخستین دختر نازدانه پدر خود بود که اورا از ناز زیاد و ازینکه از مادر خورد یتیم مانده بود او را بنام بی بی یاد میکردند
زمانیکه جوان میشود. چون دختر هوشیاروزیرک بود دران وقت به دوخت وخیاطی وگلدوزی علاقه خاص پیدا کرد.
بعداعروسی میکند چون بسیار با هوش ودر امورکار منزل ازخود شکیبایی نشان میداد
اقارب شوهرش انرا بنام شاه بی بی یاد میکردند. بلاخره در بین همه دوستان و اقارب مشهور به شاه بی بی بود. وازشوهرش دو دختر و یک پسربدنیا اورد بود.
شوهرش پهلوان عبداحسین در ایام جوانی ادم سرشار کاکه ولی در وقت پیری ادم کمی عصبی وبیحوصله بود برادرانش هر یک عبداظاهر وعبداغنی مگر این خانم همه مشکلات زندگی را متقبل شده تا اخر عمر زندگی خود را با ان پیش میبرد.
بعدآ دخترش جوان میشود با محمد سلیمان ایماق که از ولسوالی اوبه ولایت هرات میباشدعروسی میکند وشوهرش پهلوان عبداحسین وفات میکند دختر دومی شان نزد خواهربزرگ خود زندگی مینمود.
این مادر پسرنازدانه خود را شامل مکتب میکند بعد از فراغت مکتب شامل در ارگانهای دولتی میشود این مادر بعدازسالها درد ورنج زندگی با پسر و یک دخترش یکجا درکابل زندگی مینماید
.زندگی خوشی را بعد از سالها نصیب میشوند.مدتی زیادی سپری نشده بود که بدبختانه نسبت مریضی ایکه عاید حال این جوان نامراد که عبدالرحمن نام داشت به عمر ٢١ سالگی داعیه اجل را لبیک میگوید.
این مادر بیچاره با یک دختر تنها زندگی میکند چون شرایط امنیتی کشورخوب نبود این مادر بخاطربقآ حیات دختر خود وبه کمک و مشوره داماتش کوشش میکند که دخترش بکشور ها خارج بخاطر تحصیل برود. دخترش بخارج کشورمیرود.
شرایط امنیتی در کابل روز بروز وخیمتر وخراب میشود تمامآ مردم از شهر کابل بطرف پاکستان وسمت شمال کشور مهاجر میشوند اینها نیز مانند سایر مردم به شهر مزار شریف مهاجر میشوند.
ولی از قضا بد که دامادش محمد سلیمان ایماق نسبت مریضی ایکه عاید حالش میگردد در شهر مزارشریف وفات میکند که از ان یک پسربنام محمد داود ایماق و هفت دختر باقی میماند.
مدتی سپری نشده بود که خانم سلیمان ایماق دختر این پیره زن نیز دریک حادثه نا بهنگام در ولایت بلخ وفات میکند.
این مادر کهن سال و رنج دیده دوباره از غم و اندوه دختر و نواسه ها رنج میبرد . نواسه پسر با یک خواهر بخاطر تحصیل بخارج کشور میرود. ولی متاسفانه که از قضا بد محمد داود ایماق با خواهرش درکدام حادثه در خارج کشورازبین میروند.
نواسه دیگرش که بسن -۱۷-۱۶ سالگی میرسد. به عقد نکاح مرد یکه دارای دو زن بود
این دخترک را نکاح و عروسی میکند این پیره زن پنج نواسه دختری راگرفته خانه دوستان و اقارب نزدیک رفته تا راه چاریی در یابد .
چون یک خانه از دخترش در مکرویان کابل باقیمانده بود این نواسه ها درهمین اپارتمان با هم زندگی میکردند.
.بلاخره این پیره زن داغدیده خودش به تنهایی به وطن یعنی در قریه رفته تا اززمین ها خود وارثی نماید.
یک قطعه زمین خود را خاص بنام رضآ خدا بخاطر اعمار مسجد جدید جامع برای مردم قریه اهدا مینمایند. که مردم با دیانت وخدا پرست محل ان مسجد را از پول شخصی شان اعمار نمایند.
این پیره زن دو باره بکابل امده چون شرایط زندگی در زمان حاکمیت امارات اسلامی در کابل خوب نبود و هیچ زن بدون مرد ویا محرم از خانه خود بیرون رفته نمیتوانست
این پیره زن مجبور میشود که یک نواسه خود را با کالا مردانه پوش کنند تا بتوانند بخاطر رفع مشکل شان حد اقل سودا بازار را بخانه بیاورد.
در ان وقت طالبان اعلان کرده بودند . که اطفال بخاطر ادا نماز و دروس اسلامی باید روزانه در مسجد درس بخوانند. این اطفال نیزدر مسجد درس میخواندند چون در ان وقت ظلم و استبداد شکنجه و ازار بالای طبقه اناث یک امر طبیعی بود و انرا کسی فراموش نمیکنند.
این پیره زن شرایط زندگی اینده این اطفال را تصور میکنند که چه باید کرد. با مشوره دوستان تصمیم میگیردد
فردا پیش از اذان صبح وقت همراه نواسه های خود از خانه بر امده بطرف پاکستان در حرکت میشود و خود را در پشاورپاکستان میرسانند.
چند روز خانه دوستان و روز دیگر خانه یی را بکرایه گرفته در انجا زندگی میکنند. این پیره زن روز دیگر به تنهایی بکابل امده ان خانه دختر خود را بفروش رسانیده دو باره به پاکستان میرود.
نواسه ها خود را گرفته دو باره بطرف مزار شریف از طریق ولسوالی نجراب و تگاب پای پیاده حرکت میکنند و از همان طریق خود را به حیرتان میرسانند. بعد از اخذ ویزه خود را به کشورتاجکستان میرسانند.
بعد از مدتی بدفتر ملل متحد مراجعه نموده بعد ازطی مراحل و ارزیابی انها به صفت پناهنده در کشور اروپايی فنلند قبول میگردنند.
این پیره زن با تمامآ نواسه ها عازم کشور فنلند در سال 2001 میلادی میگردد. ان اطفال شامل مکاتب شده که فعلا زندگی خوشی را در زندگی نصیب شده و مصروف تحصیل و کار و بارزندگی خود میباشند اما مادر کلان نسبت مریضی ایکه داشتند.
یک مدت در شفاخانه انجا شامل بستر مریضی بوده و از خداوند شکرگزاری میکرد. که این اطفال بی پدر را توانستم به کمک خداوند متعال از ان کشور جنگ زده نجات داده و زندگی اینده شان در اینده تضمین میگردد.
و میگفت که حالا اگربمیرم کدام ارمان ندارم همان بود که پیره زن در شفاخانه وفات میکنند در روز مراسم خاک سپاری ان تماما افغانان ایکه در ان شهر زندگی داشتند
ازین پیره زن اطلاع پیدا نمودند در مراسم تشیع جنازه و خاک سپاری ان اشتراک کرده بودند وازخداوند دوعا مغفرت برایش استدعآ مینمودند.
در مراسم تشیع جنازه و تدفین از دوستان نزدیک و اقارب شان یک برادر و پسر کاکای ان پیره زن نیز اشتراک نموده بودند.
که برادرش تحمل صحبت را در ان هنگام نداشت پسر کاکای ان پیره زن به نمایندگی از فامیل شان در رابط به سوانح ان پیره زن قهرمانی شهامت و شجاعت ان صحبت مفصل کرده که اکثرآ مردم با شنیدن زحمات و تکالیف گزشته ان پیره زن که برای نواسه ها خود در طول حیات خود انجام داده بود همه بخاطر فداکاری ان پیره زن از چشمان شان اشک جاری بود
و به ارواح پاک شان دوعا خیر نمودند. مرحومه ساجده مشهور به شاه بی بی در کشورشاهی فنلنند به عمر۷۵ سالگی در سال ۲۰۰۲میلادی وفات یافت و در همان جا بخاک سپرده شد.
مسجد جامع شاه بی بی که فعلا در قریه توغبیردی ولایت پروان بنآ یافته بنام ان مرحومه یاد میشود که نماز گزاران ان مسجد همیشه در پنج وقت ادآ نماز به ارواح ان مرحومه دوعآ خیر میکنند
روح وروانشان برای همیش شاد باد. و جنت فردوس را برایشان از خداوند متعال استدعا مینمایم.
با تقدیم احترام