عقيده 

   

رفتم به درى مسجد ، كفرى در آنجا بود

درگوشه آن مبعد شيخى به استدعا بود .

 

آن يك چه تماشاگر، ديگربه رياضت بود

آن كافربی رحمى ، روحش چو بیکتا بود.

 

درراستى و راستكارى پيش گام اولتر بود

درراه چومسلمانى ، غافل و بی پروا بود

 

به امر لايزالش ، پيروبه مذاهب بود

درگردش این گيتى همچون با اعتنا بود

 

هرمذهبى ز اديان ، راسخ پرهيزگاربود

ميشيم چو فناى مطلق ، باوربذات یکتا بود

 

فضل الحق ملک زاده