داستان !
روزی یکی از طالبان با چشمان سرمه کشیده سیاه درافغانستان از جنگ و آدم کشی
خسته شده به سوی پاکستان بدون سلاح و درحالت پریشانی و مایوسی درحرکت بود .
شخصی موسفیدی که در راه روان بود .طالب را دید و از او پرسید؟ طالب جان !
طالب جواب نداد . باز صدا کرد که اوملا صاحب: ملا آهسته جواب داد گفت که بلی:
آن شخص گفت ملا صاحب فلان زن درآن راه تنها میرود . چادرهم بسرندارد .
و بدون محرم روان است .طالب سرخود را پایین گرفته هیچ چیزی نگفت بازدرسفرخود ادامه
داد . آن شخص بازصدا کرد. طالب صاحب ! گپ مرا نشنیدید وجواب هم ندادید.
طالب آهسته خود را تکان داده کمی سرخود را بلند کرد وگفت که :من بکدام فکر و تو بکدام
فکر کهنه روان استی . اه کشید گفت که کسانیکه سابق مارا به زدن قمچین تشویق کرده
وکمک میکردند. حالا استحقاق ما را به یکتعداد مامورین بلند رتبه دولتی ها کمک میکنند .
قصه ما هم مفت شده است وحالا زنها را بنام جامعه مدنی و حقوق بشر کمک میکنند.
زمانه سرچپه شده میرود . حالا میترسم که : همان زنها ما را لت و کوب نکند.
که چرا بدون خانمت در راه تنها میروید . از ترس زنها سلاح خودرا دور انداختیم
و از جنگ دست کشیدیم که : خانم ها خبرنشوند. در غیرآن اوقات ماهم تلخ میشود .
خواهش میکنم که گپ پیش ما وشما باشد . مرا دیگر بنام طالب صدا نکنید که: میگویند
روز بد برادرندارد. ودرین روزها هشتم مارچ هم نزدیک است.
و من الله توفیق.